۲۸ اسفند ۱۴۰۴، ۱۱:۲۰

سرنوشت نان‌هایی که به افطار نرسیدند

سرنوشت نان‌هایی که به افطار نرسیدند

مردم در خانه‌ها با قلبی لرزان و چشمانی بیدار، مشتاق لحظه‌ای بودند که اذان گفته شود تا شاید با یک افطار ساده، کمی از رنج روز را از تن به در کنند.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب رازدشت: آسمان تهران در آن روز، نه رنگ آبی معروفش را داشت و نه آرامش همیشگی؛ بلکه رنگی از خون و غبار به خود گرفته بود.

نهم اسفند ماه بود، روزی که شاید در تقویم‌های معمولی مانند دیگر روزها بود، اما در تاریخ این سرزمین به عنوان یک نقطه عطف سیاه ثبت شد. تقویم‌ها نشان می‌داد که دهم ماه رمضان است؛ روزی که طبق روایات، شیاطین در غل و زنجیر هستند و اهل ایمان با اشتیاق فراوان چشم به راه لحظه‌ افطار و نزول رحمت الهی هستند. اما این بار، شیاطین به شکل موشک‌ها و پهپادهای دقیق‌نشانی فراتر از مرزها، خود را به آسمان ایران رسانده بودند

صدای مهیب انفجارها که گویا آسمان و زمین را به هم می‌کوبید، نوای روزگار تازه‌ای شده بود؛ نوایی که از بلندگوهای مساجد با اذان مغرب درهم آمیخته بود. جنگ از همان ساعات اولیه صبح نهم اسفند آغاز شده بود. حملات هماهنگ آمریکا و اسرائیل، شهرهای مختلف را هدف قرار داده بود، اما تهران در آن ساعت‌های پایانی روز، حال و هوای دیگری داشت. بوی باروت و آجر سوخته، جایگزین بوی نان تازه و بخار چای و شیرینی‌های افطار شده بود.

مردم در خانه‌ها با قلبی لرزان و چشمانی بیدار، مشتاق لحظه‌ای بودند که اذان گفته شود تا شاید با یک افطار ساده، کمی از رنج روز را از تن به در کنند.

در یکی از خیابان‌های شلوغ شهر، غبار غلیظی ناشی از بمباران هوایی اخیر، دید را تا چند متر کاهش داده بود. ترافیک سنگینی ایجاد شده بود؛ همه می‌خواستند به خانه برسند. در میان این هرج و مرج و ترس، در میانه‌ خیابانی که آسفالتش از شدت انفجارهای نزدیک پوسته پوسته شده بود، صحنه‌ای دلخراش و در عین حال تکان‌دهنده خودنمایی می‌کرد.

یک خودروی نقره‌ای رنگ و قدیمی، درست در وسط چهارراه قرار داشت. اما این خودرو دیگر شکل اولیه‌اش را نداشت. انفجاری که به تازگی رخ داده بود، این ماشین را هدف گرفته بود. بدنه‌ خودرو کاملاً متلاشی شده بود و شیشه‌ها به هزاران قطعه ریز در خیابان پخش شده بودند. دود سیاه و غلیظی از موتور ماشین بلند می‌شد و به سمت آسمان می‌رفت، گویی فریاد می‌کشید.

اما نکته‌ تاسف‌بار ماجرا، چیزی فراتر از تخریب ماشین بود. روی صندلی عقب ماشین، تعدادی نان لواش تازه وجود داشت. نان‌هایی که هنوز گرم بودند و بوی خوش‌شان در میان بوی گاز و باروت، تلخی ماجرا را دوچندان می‌کرد.

ظاهراً راننده‌ این ماشین، مردی خستگی‌ناپذیر و مسئولیت‌پذیر، بعد از یک روز کاری سخت در این شرایط جنگی، راهی نانوایی شده بود تا برای افطار خانواده‌اش نان تازه تهیه کند. مرد، شاید پدری بود که قول داده بود به فرزندانش نان گرم و پنیر و گردو برای افطار بیاورد. او با وجود خطراتی که در خیابان وجود داشت، با عجله نان‌ها را خریداری کرده و سوار ماشین شده بود تا شاید دقیقه‌ای قبل از اذان به خانه برسد. اما تقدیر چیز دیگری در سر داشت.

یک موشک یا ترکشی، دقیقاً در همان لحظه‌ای که او در حال رد شدن از آن چهارراه بود، هدف را گرفت. انفجار آنچنان شدید بود که ماشین و مرد داخل آن، در یک چشم برهم‌زدن به هوا رفتند و در آتش سوختند. هیچ اثری از آن مرد باقی نمانده بود، جز خاکستر و خاطراتی که در دل عزیزانش جاودانه شد.

اما آن نان‌های لواش... آن‌ها مقصر نبودند. آن‌ها فقط ساکت روی صندلی عقب مانده بودند. برخی از نان‌ها به بیرون پرتاب شده بودند و روی آسفالت داغ و خاکی خیابان افتاده بودند. برخی دیگر زیر آوار و قطعات ماشین مدفون شده بودند. نان‌هایی که قرار بود شادی‌بخش سفره‌ یک خانواده در ماه مبارک رمضان باشند، حالا در میان آتش و دود می‌سوختند.

عابران پیاده و نیروهای امدادی که برای کمک به صحنه آمده بودند، با دیدن این صحنه سکوت کرده بودند. یکی از امدادگران جوان، با چشمانی اشک‌آلود، به سمت نان‌هایی که روی زمین افتاده بود رفت. آن‌ها را با احترام برداشت، گویی که انسان‌های زنده‌ای بودند. او نان‌ها را از خاک و آجر جدا کرد و در یک گوشه دوری از آتش گذاشت. بوی نان‌ها حالا با بوی مرگ آمیخته شده بود.

این نان‌ها، نانی بودند که به افطار یک خانواده نرسیدند. آن‌ها شاهدی بودند بر ظلم و بی‌رحمی دشمنان که حتی در ماه رمضان و در لحظات افطار، رحم نمی‌کنند. آن‌ها روایت‌گر قصه‌ پدری بودند که برای سیر کردن شکم فرزندانش، جانش را از دست داد.

خورشید غروب کرد و آسمان تاریک شد. اذان مغرب از مسجدی نزدیک به صدا درآمد. صدای «الله اکبر» در فضای شهر پیچید، اما در آن چهارراه، سکوت حکم‌فرما بود. خانواده‌ آن مرد در خانه، چشم به راه بودند. سفره پهن بود، چای دم کشیده بود، اما نانی نبود. ساعت‌ها گذشت، اما او هرگز برنگشت. آن‌ها نمی‌دانستند که نان‌های‌شان، همان‌جا در خیابان پراکنده بودند و پدرشان، به شهادت رسیده است. این حادثه، تنها یکی از صدها روایتی بود که در جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه ایران در این روزهای سخت رقم خورد. روایتی که نشان داد چگونه دشمنان این مرز و بوم، حتی به احترام ماه رمضان و سفره‌های افطار مردم بی‌گناه هم پایبند نیستند.

اما این مردم بودند که با ایمان و استقامت، حتی در میان آتش و خون، راه خود را ادامه دادند و نان‌ها را نمادی از مقاومت و پایداری خود دانستند.

کد مطلب 6778699

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha