خبر گزاری مهر، گروه استان ها- زهرا ژرفی مهر: ظهر روز قدس بود و خیابانهای تبریز از جمعیتی موج میزد که با پرچمها و دستنوشتهها در میان شعارها پیش میرفتند. صداها در هم میپیچید و شهر در گرمای حضور مردم نفس میکشید. هر کس آمده بود سهمی از این همدلی داشته باشد. در میان آن همه چهره، دختری هم ایستاده بود؛ با مشت گرهکرده و صدایی که در هیاهوی جمعیت گم نمیشد.
او اما نمیدانست، چند کیلومتر آنطرفتر، سرنوشت خانوادهاش در حال ورق خوردن است. پدرش صبح مثل همیشه از خانه بیرون رفته بود؛ با همان لباس کار و همان حس مسئولیتی که سالها همراهش بود. برای خلیل باستانیان شاهگلی، کار فقط یک وظیفه اداری نبود؛ بخشی از باورش بود. باور داشت کار شهر نباید بر زمین بماند، حتی در روزهایی که بسیاری ترجیح میدهند کنار خانواده بمانند.
در همان ساعاتی که شعارها در خیابانهای تبریز طنین میانداخت، در گوشهای دیگر از شهر حادثهای رخ داد؛ حادثهای که پایان یک زندگی ساده و آغاز روایتی ماندگار شد. خلیل باستانیان شاهگلی، مردی که سالها با دستهای پینهبسته برای نان حلال تلاش کرده بود، در همان لباس کار و در میانه یک روز معمولی خدمت، از زمین جدا شد و نامش در شمار شهیدان نوشته شد.

صبحی که مثل همیشه شروع شد
صبح جمعه برای خانواده باستانیان شاهگلی شبیه بسیاری از صبحهای دیگر آغاز ش؛ همان نظم ساده و آشنایی که سالها با زندگیاش گره خورده بود. او راننده خدمات شهرداری منطقه ۶ تبریز بود؛ شغلی که برایش فقط راهی برای گذران زندگی نبود، بلکه مسئولیتی بود که حتی در روزهای خاص هم از آن روی برنمیگرداند.
آن روز حالوهوای شهر متفاوت بود. فاطمه میگوید با شور راهپیمایی روز قدس از پدر خواست همراهشان بیاید؛ دلش میخواست کنار هم در خیابان قدم بزنند و در میان جمعیت شعار بدهند. اما پدر با همان آرامش همیشگی نگاهش کرد و گفت باید به محل کار برود. جملهاش کوتاه بود، اما از دل سالها احساس مسئولیت میآمد: اگر ما نرویم، کار شهر میماند.
بعد هم مثل همیشه از خانه بیرون رفت، بیآنکه کسی تصور کند این رفتن، آخرین رفتن اوست. هیچ نشانهای در آن صبح ساده از پایان نبود؛ صبحی که مثل همیشه آغاز شد، اما قرار بود سرنوشتی را رقم بزند.
لحظهای که کسی از آن خبر نداشت
نزدیک ظهر، خیابانهای تبریز در اوج راهپیمایی روز قدس بود. جمعیت آرام و پیوسته در خیابانها پیش میرفت و شعارها در میان پرچمها و دستنوشتهها طنین میانداخت. در میان آن همه چهره، فاطمه هم ایستاده بود؛ در همان دقایقی که صدای شعارها در خیابانها میپیچید، چند کیلومتر آنطرفتر در محل کار پدرش حادثهای رخ داد؛ خلیل باستانیان شاهگلی، مردی که سالها با دستهای خسته اما دلی آرام برای نان حلال کار کرده بود، در همان لباس کار و در میانه یک روز معمولی خدمت، به شهادت رسید.
اما خبر آنقدر ناگهانی بود که راهش به خانه دیر باز شد. تماسها یکی پس از دیگری گرفته میشد، اما تلفن پاسخی نمیداد. نامی هم در میان فهرست مجروحان نبود و همین بیخبری، دلهای خانواده را پر از نگرانی کرده بود.

انتظار سخت چند ساعت
خانواده در جستوجوی نشانی از او، شهر را زیر پا گذاشتند. از یک بیمارستان به بیمارستان دیگر رفتند؛ هر کس به سمتی دل بسته بود. یکی مدام تلفن میزد، یکی فهرست مجروحان را بالا و پایین میکرد و دیگری راهی مراکز درمانی میشد. هنوز ته دلشان کورسویی از امید روشن بود؛ شاید زخمی شده باشد، شاید جایی بستری باشد و نامش هنوز ثبت نشده باشد. امید و اضطراب، شانهبهشانه هم در دل خانواده قدم برمیداشتند.
ساعتها گذشت و هیچ رد و نشانی پیدا نشد. تماسها کوتاهتر و صداها گرفتهتر شد. میان رفتوآمدها، سکوتی ناآشنا شکل گرفت؛ سرانجام خبری رسید. چند ساعت بعد، مادر خانواده با صدایی آرام، حقیقت را به دخترش گفت؛ پدر دیگر برنمیگردد. خلیل باستانیان شاهگلی به شهادت رسیده بود. پدری که صبح با یک خداحافظی ساده از خانه بیرون رفته بود، حالا نامش با واژهای بزرگ و سنگین؛ که هم داغ بود و هم افتخار، با شهادت گره خورده بود
مردی که دل کسی را نمیشکست
وقتی فاطمه از پدرش یاد میکند، کلماتش رنگی از مهر و احترام دارند؛ گویی هر واژه، پرتوی از آرامش انسانی او را بازتاب میدهد. در ذهن فاطمه، بیش از هر چیز، منش متین و خلق نیک پدر مانده است؛ مردی که بارها گفته بود: دل هیچکس را نشکنید، شاید فردا هیچکدام از ما نباشیم. این جمله فقط سخن نبود، شیوه زیستن او بود؛ ورد همیشگی خلیل باستانیان شاهگلی، مردی که عمرش را در کار سخت اما حلال گذراند.
فاطمه میگوید پدرش با زحمت؛ با عرق پیشانی و رضایت دل خو گرفته بود. سالهایی پشت سر گذاشته بود که آفتاب هنوز بالا نیامده بود و او راهی کار میشد تا قوت حلال به خانه ببرد. وقتی خانواده با دلسوزی میپرسیدند بابا، خسته نیستی؟، لبخندی آرام میزد و با همان صدای مطمئن میگفت: کار کردن وظیفه ماست، باید برای نان حلال زحمت کشید.
رفتار پدر، برای فاطمه درس زندگی شد. از او صبوری، مهر و زبان خوشرا آموخت. خلیل باستانیان باور داشت که مهربانی، نخستین راه انسان بودن است و همیشه میگفت: اگر میشود با زبان خوش حرف زد، چرا باید دل کسی را با تندی آزرد؟ همین منش انسانی بود که در خانه گرما میداد، در محل کار احترام میآورد و در دل مردم یادش را ماندگار کرد.
شهادت در دل یک روز کاری
خلیل باستانیان شاهگلی نه در میدان جنگ، بلکه در همان جایی به شهادت رسید که سالها از عمرش را در آن صرف کرده بود؛ در محل خدمت، میان کار و مسئولیت. برای او، آنجا صرفاً محیطی کاری نبود، بلکه سنگری بود که هر روز در آن برای مردم و برای نظم شهر میجنگید.
با همین ایمان آرام و بیادعا بود که صبح آن روز از خانه بیرون رفت؛ همانگونه که هر روز میرفت، در حالی که بسیاری در تبریز آماده حضور در راهپیمایی روز قدس بودند، او مسیر دیگری را برگزید؛ قالیچه ایمانش را از پای افتخار بافت و به سوی وظیفه رفت. برای او، کار فقط کار نبود، مسئولیت؛ عهدی نانوشته میان او و شهرش، میان وجدان و ایمانش بود.
قدمهایی که برای رفتن به خدمت برداشت، بیآنکه بداند، آخرین قدمهای عمرش بود؛ قدمهایی که پایانشان نه بازگشت به خانه، بلکه رسیدن به آرامشی جاودانه؛ شهادت در راه خدمت بود.

داغی که با افتخار همراه شد
اکنون خانه باستانیان شاهگلی در سکوتی آمیخته به دلتنگی نشسته است؛ خانهای که زمانی لبخندپدر در آن میپیچید و حالا گرمای حضورش را در گوشهگوشه خود کم دارد. جایش خالی است، روی صندلی سادهای در گوشه اتاق، در لیوان چای نیمهخوردهای که دیگر کسی آن را نمیگذارد. اما در میان این اندوه، احساسی از افتخار نیز جریان دارد.
فاطمه میگوید دلتنگی برای پدر هرگز از دلشان نمیرود، اما یادش و شیوه رفتنش مرهمی است. هر بار که به یاد میآورد پدرش در حال خدمت به مردم به شهادت رسیده، دلش کمی آرام میگیرد؛ گویی مفهوم زندگی پدر، حتی پس از رفتن او، همچنان معنا دارد. برای او، پدر تنها یک کارگر شهرداری نبود. خلیل باستانیان شاهگلی مردی بود که زندگیاش با صداقت و زحمت گره خورده بود؛ مردی با دستهایی پینهبسته اما دلی آرام، که باور داشت نانی که با کار حلال به دست میآید، بزرگترین عزت انسان است.
و حالا، از آن صبح ساده، فقط یک خداحافظی در ذهن خانواده مانده است. صبحی که او برای انجام وظیفه از خانه بیرون رفت، بیآنکه کسی بداند آن رفتن، بازگشتی نخواهد داشت. همان روزی که مردی بیادعا از میان ما رفت و نامش در شمار شهیدان نوشته شد. خلیل باستانیان شاهگلی، مردی که برای کار رفت و شهید به خانه برگشت.



نظر شما