به گزارش خبرگزاری مهر، سایت شهر نوشت: گاهی زندگی به مویی بند است؛ مویی که از یک سو به تقدیر گره خورده و از سوی دیگر به آرزوها.
برای خانواده اصلانی، تقویم زندگی از دوشنبه هجدهم اسفندماه ۱۴۰۴، دو نیم شد. پیش از این تاریخ، آنها در گرمای خانه در خیابان رسالت، برای عروسی مهسا رؤیا میبافتند؛ رؤیایی که قرار بود در بهار ۱۴۰۵ همزمان با شکوفههای گیلاس شکوفا شود. اما جنگ، با موشکهایش سقفها را فرو ریخت و آرزوها را زیر خروارها خاک مدفون کرد. با این حال، قصه خانواده اصلانی، قصه «ماندن» است. قصه آدمهایی که وقتی سقف آسمان بر سرشان آوار شد، به جای آنکه تسلیم تاریکی شوند، از خاکستر ویرانهها، فانوس عشق مهسا و محسن را روشن کردند.
در طبقه ۱۵ هتل هما در بخشی از یک تالار بزرگ مهمان مراسم جشن عروسی شدهام، مراسمی که نه فقط یک جشن بلکه در آن ماجرای پیروزی اراده بر ناامیدی در جریان است. ساعت از ۸ شب گذشته و مهمانان یکی یکی از راه میرسند. شیرینی و میوه از قبل روی میزها قرارداده شده و بساط پذیرایی پهن است. جمع کل حاضران تقریبا به ۵۰ نفر میرسد.
پدر و مادر عروس و داماد مشغول خوشآمدگویی به مهمانان هستند. کودکان حاضر در مراسم آرام و قرار ندارند و با لباسهای زیبا وسط جشن خوشحالی میکنند، ذوق دیدن عروس و داماد را دارند.
با صدای کلکشیدن مادر عروس که در فضای هتل میپیچد؛ همه متوجه شدند عروس و داماد در حال نزدیک شدن به تالارند، صدای مادر مهسا مرز میان هقهق بغضآلود و شادی مادرانه را درنوردیده است. او زن میانسالی است ولی با دستانی که هنوز لرزش روزهای آواربرداری در آن پیداست. نقل و گل بر سر دختر و دامادش میپاشد و حاضران با دست زدن با آن همراهی میکنند.
از لباس عروس تا آرایشگر خاص
مهسا، عروس ۲۸ ساله امشب که لباس سفیدش نمادی از یک آغاز دوباره است، در آینههای تالار به خود مینگرد؛ بدون تجملات خاص، بدون ماشین گلزده و ... اما با قلبی که گویی در پس آن همه تلخی، دوباره به تپش افتاده، دست همسرش را میگیرد و به همه خوشآمد میگوید. او آرایشگر خودش بوده و زیباییاش را با سادگی محض، آراسته است.
آقای اصلانی، پدر عروس بعد از تعارف کردن میوه و شیرینی به مهمانان و خوشآمدگویی به آنها سرش خلوت تر میشود. پس از تبریک جشن ازدواج دخترشان با او همصحبت شدم. او از آنچه چند ماه اخیر بر سرشان آمده و تقدیری که برای او و خانواده اش رقم خورده میگوید.
ماجرایی از معجزه بقا
چهره اش سراسر آرامش است ولی ابتدا کمی صدایش میلرزد البته سریع به آن مسلط میشود. او شرح حادثه پیش آمده را اینچنین بیان میکند: مادرم ساکن همدان و بیمار است و گرفتار آلزایمر شده بر همین اساس هر ماه، چند روزی از تهران برای عیادت و کمک به او به آنجا می روم. چند روزی از جنگ گذشته بود و ما در تهران بودیم تا اینکه تصمیم گرفتم همچون روال سابق چند روزی به همدان بروم ولی چون شرایط جنگ بود همسر و مهسا هم با من آمدند.
چند روزی از رفتن ما نگذشته بود که یک روز بعد از ظهر داماد کوچکم که همان همسر مهسا است با من تماس گرفت و گفت گویا ظهر برخی منازل مسکونی در خیابان رسالت مورد هدف موشکی دشمن قرار گرفته است. مستقیم نگفت که ماجرا چیست ولی به صورتی بیان کرد که شک کردم خانه ما آسیب دیده است به خانواده گفتم یک سر برویم تهران ببینیم چه خبر است و اگر آسیبی وارد شده خانه را مرتب و کمکی از وسایل را جمع و جور کنیم. دقایقی نگذشت که داماد و دختر بزرگترم با ما تماس گرفتند و این بار حدس زدیم که خانه و کاشانه ما جدیتر آسیب دیده باشد.
خانه ما در خیابان رسالت کوچه مینا بود ....نزدیک به غروب آفتاب همان روز ۱۸ اسفند به تهران رسیدیم ولی آنچه دیدیم با آنچه تصور میکردیم خیلی از هم فاصله داشت تقریبا هیچ چیز از خانه ما نمانده بود.

چند نفر از همسایگان که در ساختمان حضور داشتند همه شهید شده بودند این موضوع آوارش از حجم تخریب خانه ما فراتر بود. انگار با پتکی بر سرم کوبیده شد. غیر قابل تصور بود. حتی هیچ یک از وسایل ما سالم نمانده بود. شدت حمله موشکی به قدری بود که چندین خانه با خاک یکی شده بود.
خودم را سریع جمع و جور کردم و ناگهان به خود آمدم که اعضای خانوادهام آسیبی ندیدهاند، آنها را در آغوش گرفتم. اینکه کنارم بودند بار روانی ماجرا را برایم کاست.
او مکث میکند. چشمهایش به مهمانانی دوخته شده که با حضورشان، گرمایی به شبهای سرد زندگیاش بخشیدهاند. او در ادامه از معجزه بقا میگوید؛ از اینکه چطور خدا به آنها کمک کرده است.
آقای اصلانی در ادامه بیان میکند: یک سال بود که از نامزدی دختر کوچکترم میگذشت قبل از جنگ رمضان قرار گذاشتیم جشن عروسی آنها در نوروز ۱۴۰۵ با حضور دوستان و خویشاوندان برگزار شود اما جنگ همه برنامههای آنها را به هم ریخت.
در این مدت مشغول جمع کردن جهیزیه دخترم بودم و دامادم هم به دنبال تهیه خانه تا بزودی زندگی مشترک خود را زیر یک سقف آغاز کنند. حالا جنگ نه تنها وسایل خانه خودمان بلکه جهیزیه مهسا را هم همچون سیل با خود برده بود. دیگر نتوانستم وسایل مورد نیازشان و جهیزیه دخترم را تهیه کنم اما قول دادم به تدریج این کار را انجام خواهم داد.
دوختن تکههای شکسته قلب آسیب دیدگان توسط آقای خیاط
آقای اصلانی مرد آبروداری است. شغلش خیاطی و سالها با سوزن و نخ، پارچههای بازار را به هم پیوند زده و حالا در این سنوسال، به هنری بزرگتر دست یافته است؛ «دوختن تکههای شکسته قلب عزیزانش».
او در ادامه صحبتهایش میگوید: از زمانی که خانه ما هدف قرار گرفت، اسکان و غذا را شهرداری برایمان فراهم کرد. خدا خیرشان دهد دعاگویشان هستم. هرچند فامیل و خانواده عزیز و با معرفتی دارم ولی به هر حال دوست نداشتم به آنها زحمت دهم. برای مراسم امشب هم شهرداری خیلی کمک کرد و اسباب خیر شد و میوه و شیرینی را خودمان تهیه کردیم و شام مهمانان و مکان برگزاری مراسم را در هتل آنها هدیه کردند.
برای تهیه وسایل زندگی خودم مبلغی قرار است از سوی شهرداری تهران پرداخت شود تا به اصطلاح ته زندگی تهیه کنیم. برای مسکن هم مبلغ ۱.۵ میلیارد ودیعه دادهاند که پس از حدود سه ماه از زندگی در هتل خارج شویم و به خانه جدید برویم. توانستیم خانهای جدید با این مبلغ پیدا کنیم ولی همین امروز عصر از املاکی با ما تماس گرفتند و اعلام کردند که صاحبخانه آن ملک گفته ۵۰۰ میلیون تومان دیگر باید بپردازید و ما گفتیم نمیتوانیم پرداخت کنیم.
خانهای که مورد اصابت قرار گرفت خانه خودمان بود و مستاجر نبودیم. سمت همان خانه با ودیعهای که داریم امکان اجاره خانه مورد نظرمان نیست و تصمیم گرفتیم منطقه دیگری برویم تا به پولمان برسد.

چند کلمه از مادر عروس
در ادامه مراسم با خانم اصلانی مادرعروس همراه شدم. مادری نمونه که هرچه از توصیفش بگوییم کم است. از اتفاقات پیش آمده بسیار رنجور است سعی میکند شب عروسی دخترش گریه نکند. نور امید در چشمانش میدرخشد.
خانم اصلانی، ایمانش به وطن، کوه را شرمنده میکند، با لحنی قاطع از روزهای سخت سخن میگوید. او از تردیدهای روزهای نخست جنگ یاد میکند؛ از کسانی که نان کشور را خوردند و دم از رفتن زدند.
«وطن» خط قرمز من است
میگوید من همیشه به اطرافیانم گفتهام «وطن»، خط قرمز من است. اگر دشمن به خاک این کشور چشم بدوزد، من زن، لب مرز سپر بلای جوانان این مرز و بوم میشوم. من معجزه را با گوشت و پوست و استخوانم لمس کردم؛ اینکه دست تقدیر ما را از جنگ، سالم بیرون کشید.
خانم اصلانی حالا از اینکه مالک خانهای که قرار بوده آن را اجاره کنند به طور ناگهانی گفته رهن بیشتری پرداخت کنند آرامشش را بر هم ریخته است. در جملههایش هزاران بار از اینکه خانواده اش را از دست نداده از خداوند شاکر است. سختیهای زیادی این مدت پشت سر گذاشته و اکنون هم و غمش خانواده است.
مادر عروس خانهدار است، او میگوید شهرداری خیلی به کمکشان آمده ولی ای کاش دولت هم بیشتر پای کار بود به هر حال جمع کردن مشکلات یک تنه در شرایط اقتصادی کشور که تورم هم سر به فلک کشیده سخت است.
مادر خانواده پا به پای همسرش از ابتدای زندگی مشترک آمده و اکنون که مدتی قصه تلخ شده با لحن شیریناش سعی در بهبود اوضاع دارد. او در ادامه شرح زندگیاش، بیشتر عروس و داماد را معرفی میکند و میگوید: مهسا ۲۸ ساله و فارغ التحصیل رشته شهرسازی و نقشه برداری است ولی علاقه خاصی به تهیه فینگرفود و کیک و شیرینی دارد، همسرش به او قول داده برایش شرایط رشد را فراهم کند و با ایجاد کارگاهی کوچک کارش را توسعه دهد. آقای داماد مهندس و کارمند اداره برق است و زمانی که جنگ بود با قوت سرکار مشغول خدمت رسانی بوده که علیرغم تهدیدات دشمن چرخه انرژی و برق رسانی خللی به آن وارد نشود.
در میانه عروسی بعد از گرفتن عکسهای یادگاری و دادن هدیه از سوی اقوام، سر عروس و داماد خلوت شد. به کنارشان آمدم. مهسا لبخند ملیحی دارد.
او در شرح ماجراهای رخ داده میگوید: فکر نمیکردم مراسم عروسی من هتل و در این شرایط جنگ و آتش بس برگزار شود ولی روزگار و تقدیر صفحهای دیگر برایمان رقم زد. همسرم محسن خیلی با ما همراه بود چون جهیزیه من در حمله موشکی از بین رفت، با حداقلها میخواهیم زندگی را آغاز کنیم ولی خدا رو شاکریم. از نیمه خیلی پر به اتفاقات نگاه میکنیم.
برخی قبل جنگ میگفتند نباید از جنگ هراس داشت اسرائیل و آمریکا نقطهزنی میکنند و کاری به مردم عادی ندارند ولی خانه ما و همسایهها گواه روشنی از رد این ادعا است. در این مدت که با خانواده در هتل اسکان یافتهایم سفری هم به صورت رایگان با قطار برایمان از سوی دست اندرکاران فراهم شد تا همراه سایر آسیب دیدگان جنگ به مشهد برویم سفری که جنس متفاوتی از سایر سفرها برایمان داشت و نقطه قوتی در قلبمان ایجاد کرده است...
شام ویژه عروسی به همراه چای دو رنگ ویژه هتل از دیگر پذیراییهایی که برای مهمانان در نظر گرفته شده، است. جمع خانواده امشب جمع است. جمعی که ممکن بود با حضور آنها در خانه رسالت دیگر نباشد و سرنوشت متفاوتی برای آنها رقم بخورد.
عشقی که مقابل موشک ایستاد
امشب، وقتی مهسا دست در دست محسن، به سوی آینده میرود، دیگر کسی به جهیزیهای که در آوار گم شد، فکر نمیکند. آنها فهمیدهاند که بزرگترین سرمایه انسان، نه خانه و دارایی، که پیوندی است که حتی سهمگینترین موشکها هم نتوانستند آن را از هم بگسلند.
مراسم رو به پایان است. چراغهای تالار هتل هما کمسو میشوند، اما در دلهای همه اعضای این خانواده، خورشیدی دمیده است که دیگر هیچ شب تاریکی نمیتواند آن را خاموش کند. آنها از میان خاکستر و غم، خانواده را نجات دادند و این، یعنی پیروزی و امید.


نظر شما